مؤلف مجهول

317

تاريخ سيستان

بفرستاد . و آن روز بر زفان [ 1 ] امير خراسان برفت كه اگر نه آنست كه امير با جعفر قانع است يا نه [ 2 ] آن دل و تدبير و رأى و خرد كه وى دارد ، همه جهان گرفتستى . و شعر اينست : ( شعر ) مادر مى را بكرد بايد قربان * بچّهء او را گرفت و كرد بزندان بچّهء او را ازو گرفت ندانى * تاش نكوبى نخست و زو نكشى جان جز كه نباشد حلال دور بكردن * بچّهء كوچك ز شير مادر و پستان تا نخورد شير هفت مه بتمامى * از سر اردىبهشت تا بن آبان آنگه شايد ز روى دين و ره داد * بچّه بزندان تنگ و مادر قربان چون بسپارى بحبس بچّهء او را * هفت شبا روز خيره ماند و حيران باز چو آيد به هوش و حال ببيند * جوش بر آرد بنالد از دل سوزان گاه زبر زير گردد از غم و گه باز * زير و زبر همچنان زانده جوشان زرّ بر آتش كجا بخواهى پالود * جوشد ليكن ز غم نجوشد چندان باز بكردار اشترى كه بود مست * كفك بر آرد ز خشم و راند سلطان مرد حرس كفكهاش پاك بگيرد * تا بشود تيرگيش و گردد رخشان آخر كارام گيرد و نچخد نيز * درش كند استوار مرد نگه بان چون بنشيند تمام و صافى گردد * گونهء ياقوت سرخ گيرد و مرجان چند ازو سرخ چون عقيق يمانى * چند ازو لعل چون نگين بدخشان ورش ببوئى [ 3 ] گمان برى كه گل سرخ * بوى به دو داد [ و ] مشگ و عنبر بابان [ 4 ]

--> [ 1 ] زفان ، لهجه ايست از « زبان » . [ 2 ] بمعنى : « و گر نه - و الَّا » و اين قبيل جملات شرطيه در فارسى قديم گاهى ديده مىشود منجمله در كتاب زين الاخبار گرديزى آورده كه : « پس حشم گفتند اگر امير دست او را از ما كوتاه كند و اگر نه ما به يك سو شويم از پيش او . . . ( چاپ برلن ص 34 ) . [ 3 ] صحيح « ببوئى » است و در اين كتاب غالبا ياهاى نسبت و خطاب و وحدت كه بعد از ياء اصلى در آيند ساقط شده است ، و در كتب خطى قديم اين املا ديده مىشود . [ 4 ] اصل : بانان .